|
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت وصدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید دوستت دارم... پایان هر عشق وصل نیست! شادی نیست! گاهی جدایی و غم و حسرت است. پس از عشق پرهیز کن ! حیف است ، مگذار قلب پاک و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد، حیف است چشمان سیاه و زیبای تو روزی برای غم جدایی اشکبار شود...
|
![]() دیدی آنرا كه تو خواندی به جهان یار ترین
سینه را ساختی از عشقش سر شارترین آنكه می گفت منم بهر تو غمخوار ترین چه دل آزار شد آخر،چه دل آزار ترین دیدی... ناصر انتظار داری ببخشمت... امیدوارم بلایی رو که سرم آوردی یکی سرت بیاره مطمئن باش صدای چوب خدا رو میشنوی... |