تبليغاتX
چرا این کارو با من کردی مثلا عشقت بودم . - کاش سرنوشت جز این مینوشت...

چرا این کارو با من کردی مثلا عشقت بودم .

چطوری دلت اومد اینطوری آزارم بدی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  کاش سرنوشت جز این مینوشت...

سلام نمیدونم میدونین یا نه آدم وقتی که شاد و خوشحال وپول داره  همه دور و ورشن ولی موقعی که دلت گرفته کسی نیست که با هاش حرف بزنی و درد و دل کنی و بگی منم هستم حالا شدم خودم و خودم تنهای تنها. خدا موقعی که داشت خوشبختی رو میداد من بیچاره توی صف بدبختی اولی بودم من با این موقعیت خانوادگی و بدبختی این رو شاید روزی هزاران بار از بقیه شنیدم و میشنوم همیشه تظاهر کردم که خوشبخت ترین بودم ولی نیستم این رو بهش میگن خوشبختی که توی یه قفس زندونی باشی هر وقت هر جایی که بخوای بری یه بادیگارد داشته باشی تا کی باید به خودم امید واهی بدم که دوست دارن که عین هرکسی مثل رهبر محافظ تو میشن حتما براشون مهمی همه شادی من رو میبینن ولی هیچکی غم توی چشمام رو نمیبینه یعنی دیگه گذشت اون زمونی که آدما هم دیگه رو با تمام وجود حس کنن ببخشید ولی الان همه فقط از لحاظ جسمی میخوان هم رو احساس کنن البته بازم پسرا بیشتر. یا اینکه هر چیزی رو که دوست داری ازت بگیرن ولی از همه مهمتر و  دردناکتر اینه که خانوادت تو رو از محبتشون دریغ کنن یا فقط تظاهر کنن که این خیلی بدتره. قبلا آره خوشبخت بودم خوشبختترین آخه یه خانواده داشتم که خیلی دوسم داشتن و واقعا بهم محبت میکردن الان واقعا میفهمم که خود کرده را تدبیر نیست واقعا که خودم کردم که لعنت بر خودم ولی من فقط بازیچه یه زبون چرب و نرم بودم یه بازیچه. هر وقت آدم یه بازیچه میشه منتظره ببینم بازی اون رو به کجا میبره ولی من دیگه نمیخوام بازیچه باشم نمیخوام...من یه مامان بزرگ مهربونم دارم که همیشه میگه "اگه چاره نویس رو ببینم بهش میگم که چرا چاره ی من رو این طوری نوشته"  مصداق همون که میگه کاش سرنوشت جز این مینوشت...خدا کمکم کن ترو به جون بهترین بنده هات...

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت16:29توسط دیگه نمیخوامت | |