تبليغاتX
چرا این کارو با من کردی مثلا عشقت بودم .

چرا این کارو با من کردی مثلا عشقت بودم .

چطوری دلت اومد اینطوری آزارم بدی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

خدام با منه....

 

خدا جونم دوست دارم خدایا به همه کمک کن مارم فراموش نکن...

                                                                                      آمین

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت2:31توسط دیگه نمیخوامت | |

  

سلام به همه خوبین من خوبم خدا رو شکر ...امیدوارم شمام خوب باشین.. از این به بعد سعی میکنم مثبت بنویسم  همیشه شاد و خوشحال باشید...

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فراندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس خود را بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادت های خویش شویم و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش درمیآورد
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم
هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم
اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم
بیایید امروز خطر کنیم
همین امروز کاری بکنیم اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم !
شاید بودن را فراموش نکنیم .

                                                                     پابلو نرودا ، نویسنده ی شیلیایی

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت2:17توسط دیگه نمیخوامت | |

  

874

پشت اين پنجره ها دل ميگيره                              غم و غصه دلو تو ميدونی
وقتی از بخت خودم حرف ميزنم                        چشام اشک بارون ميشه تو ميدونی
عمری غم تو دل زندونيه                                      دل من زندون داره تو ميدونی
هر چی بهش ميگم تو آزادی ديگه                          ميگه من دوست دارم تو ميدونی
ميخوام امشب با خدا شکوه کنم                            شکوه های دلمو تو ميدونی
بگم ای خدا چرا بختم سياست                            چرا بخت من سياست تو ميدونی
پنجره بسته ميشه، شب ميرسه                            چشام آروم نداره، تو ميدونی
اگه امشب بگذره، فردا ميشه                            مگه فردا چی ميشه، تو ميدونی...

777

+نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت21:55توسط دیگه نمیخوامت | |

  

 

آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت وصدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید دوستت دارم...

 

پایان هر عشق وصل نیست! شادی نیست! گاهی جدایی و غم و حسرت است.

 پس از عشق پرهیز کن ! حیف است ، مگذار قلب پاک و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد،

 حیف است چشمان سیاه و زیبای تو روزی برای غم جدایی اشکبار شود...

+نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت21:13توسط دیگه نمیخوامت | |

  

 

        چه غمگينانه مي پيچد

 

              درون کوچه ي قلبم

 

                           صداي تو که مي گفتي 

 

                                     به جز تو دل نمي بندم!!!

سلام دیگه نمیخوام ازش بنویسم میخوام سعی کنم شاد باشم شاد شاد کسی که خدا رو داره که ناراحت نیست به نظر من که ناراحت نیست شما بگین کسی که خدا رو داره ناراحته نظره شما چیه......؟

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت21:9توسط دیگه نمیخوامت | |

  نباشه جون ميگيري!


اون که ميگفت جونش به جونت بنده، حالا داره به گريه هاتت ميخنده!....اون که ميگفت بدون تو ميميره، دروغ ميگه دلش جنس کويره....دروغ ميگه تو گوش نده به حرفش....نگو هنوز ميخواي بموني

باهاش...خيال نکن بدون اون ميميري....بزار بره....نباشه جون ميگيري!

تازه دارم به زندگی برمیگردم باور کنید دارم جون میگیرم دیگه نیست آخ جون خدا فقط خودت رو میخوام تویی که بهترینی و لیاقت دوست داشتن رو داری پس خدای مهربونم دوست دارم حالا دیگه عشق واقعیم رو پیدا کردم دوست دارم خدا...

+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت0:17توسط دیگه نمیخوامت | |

  یه دعا برای همه

 

خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به ياد داشته باشم. همواره در من جاري باش، همانگونه که خون در رگهايم جاري است. خداوندا: از تو ميخواهم که هرگز در

بيابان هولناک زندگي، تنها و بي ياور رهايم نسازي . از تو ميخواهم که در کوره راه پر پيچ و خم زندگي، تنهايم نگرداني که همواره محتاج وجودت ميباشم.آمين

+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت0:0توسط دیگه نمیخوامت | |

  با اعتماد زمان حال ات را بگذران


از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

 خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،

 با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس برای آینده آماده شو.
 

 ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .
 

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید

مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی...


 

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت18:34توسط دیگه نمیخوامت | |

  و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست...

ماه من غصه چرا؟؟

ماه من غصه چرا؟! 

اسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب وروز  

مثل ان روز نخست 

گرم وابی وپر از مهر به ما میخندد 

یا زمینی که دلش از سردی شبهای خزان نشکست ونگرفت 

بلکه از عاطفه لبریز شد ونفسی از سر امید کشید 

ودر اغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت 

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست  

ماه من غصه چرا؟ 

تو مرا داری ومن هر شب و روز  

ارزویم همه خوشبختی توست 

ماه من دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن 

کار انهایی نیست که خدا را دارند 

ماه من غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید  

یا دل شیشه از لب پنجره ی عشق زمین خورد وشکست 

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن 

و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست... 

او همانیست که در تارترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم میداد 

او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد 

همه ی زندگی ام غرق شادی باشد 

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد 

معنی خوشبختی بودن اندوه است  

این همه غصه و غم این همه شادی وشور 

چه بخواهی وچه نه میوه ی یک باغند 

همه را با هم وبا عشق بچین 

ولی از یاد مبر 

پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا  

و در ان باز کسی میخواند 

که خدا هست خدا هست  

وچرا غصه  چرا؟؟

سلام به همه ی شما دوستان امیدوارم خوب باشین خدا رو شکر من که خیلی خوبم این شعر توی لحظه های سختی خیلی کمکم کرده و بهم امید داده توی مجله موفقیت دیدمش امیدوارم همتون موفق باشید...

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت18:27توسط دیگه نمیخوامت | |

  کاش سرنوشت جز این مینوشت...

سلام نمیدونم میدونین یا نه آدم وقتی که شاد و خوشحال وپول داره  همه دور و ورشن ولی موقعی که دلت گرفته کسی نیست که با هاش حرف بزنی و درد و دل کنی و بگی منم هستم حالا شدم خودم و خودم تنهای تنها. خدا موقعی که داشت خوشبختی رو میداد من بیچاره توی صف بدبختی اولی بودم من با این موقعیت خانوادگی و بدبختی این رو شاید روزی هزاران بار از بقیه شنیدم و میشنوم همیشه تظاهر کردم که خوشبخت ترین بودم ولی نیستم این رو بهش میگن خوشبختی که توی یه قفس زندونی باشی هر وقت هر جایی که بخوای بری یه بادیگارد داشته باشی تا کی باید به خودم امید واهی بدم که دوست دارن که عین هرکسی مثل رهبر محافظ تو میشن حتما براشون مهمی همه شادی من رو میبینن ولی هیچکی غم توی چشمام رو نمیبینه یعنی دیگه گذشت اون زمونی که آدما هم دیگه رو با تمام وجود حس کنن ببخشید ولی الان همه فقط از لحاظ جسمی میخوان هم رو احساس کنن البته بازم پسرا بیشتر. یا اینکه هر چیزی رو که دوست داری ازت بگیرن ولی از همه مهمتر و  دردناکتر اینه که خانوادت تو رو از محبتشون دریغ کنن یا فقط تظاهر کنن که این خیلی بدتره. قبلا آره خوشبخت بودم خوشبختترین آخه یه خانواده داشتم که خیلی دوسم داشتن و واقعا بهم محبت میکردن الان واقعا میفهمم که خود کرده را تدبیر نیست واقعا که خودم کردم که لعنت بر خودم ولی من فقط بازیچه یه زبون چرب و نرم بودم یه بازیچه. هر وقت آدم یه بازیچه میشه منتظره ببینم بازی اون رو به کجا میبره ولی من دیگه نمیخوام بازیچه باشم نمیخوام...من یه مامان بزرگ مهربونم دارم که همیشه میگه "اگه چاره نویس رو ببینم بهش میگم که چرا چاره ی من رو این طوری نوشته"  مصداق همون که میگه کاش سرنوشت جز این مینوشت...خدا کمکم کن ترو به جون بهترین بنده هات...

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت16:29توسط دیگه نمیخوامت | |

  

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

خدا تنهام تو بهم نگو که فراموشم کردی به خدایت قسم تنهام خیلی تنهام کمکم کن ...

خدا یا یاریم کن که یاریش نکنم...

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت11:51توسط دیگه نمیخوامت | |