تبليغاتX
چرا این کارو با من کردی مثلا عشقت بودم .

چرا این کارو با من کردی مثلا عشقت بودم .

چطوری دلت اومد اینطوری آزارم بدی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

سلام خوبین امروز دلم خیلی گرفته بود یاد اون شعری که ناصر توی دفتر نوشته بود افتادم...

دلم سرگشته میدارد سر زلف پریشانت

                                                 چه میخواهی از این مسکین سرگردان نمیدانم                          

اگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستان

                                                 وگر قصد دگر داری من این وآن نمیدانم 

ولی الان کاملا میدونم ازم چی میخواست ....                                   

+نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت15:7توسط دیگه نمیخوامت | |

  

تاریکه سرنوشتم

                         فانوس من شکسته

                                           عمریه بغضی سنگین

                                                               راه گلومو بسته

از شب به شب رسیدم

                        ازکوچه ها به بن بست

                                           آی آدم های سرخوش

                                                              خداییش جایی برای من هست؟

تولدت مبارک ...

 

+نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت14:33توسط دیگه نمیخوامت | |

  

سلام خوبین ...

آره میدونم قرار بود نیام تا بعد از امتحانام ولی چه کار کنم نشد آخه امروز روز تولد ناصره...قبلا تا 3 ساله پیش هر طوری با هر بهانه ای میرفتم که ببینمش ولی امسال نه میتوونم بهش زنگ بزنم نه میتوونم برم وبهش تبریک بگم ...ناصر خیلی براش مهم بود که روز تولدش حتما براش یه کادویه خوب بگیرن آخه همه چیزو توی کادویی که بهش میدادن میدید هر چی کادو بهتر و گرون قیمت تر باشه حتما بیشتر دوسم داره ...این نظر ناصر بود ولی برای من همین که یه نفر روز تولدم رو یادش می بود و بهم تبریک میگفت کافی بود ..باورتون نمیشه ولی من و ناصر هیچ وجه تشابهی با هم نداشتیم شاید تنها چیزی که برام مهم بود این بود که دوسش دارم فقط همین که از همه چیزم مهم تر بود ولی اون موقع نمیدونستم که ناصر دوسم داره یا نه ولی الان مطمئنم که نه تنها دوسم نداشت بلکه من و فقط به خاطر هوسش میخواست حالا چه من چه یه نفر دیگه ولی کی از من بهتر راحت هر چیزی رو که میگفت خواسته یا نا خواسته انجام میدادم خیلی حرفش رو گوش میدادم باور کنین بی چون و چرا حرفش رو گوش میدادم خوب بقیه این ماجرا که کاش هیچ وقت به وجود نمیومد بمونه واسه بعد ...

به همون سادگی که آبرومو بردی به همون سادگی که خانوادمو ازم گرفتی به همون سادگی که از آب خوردن هم راحت تر بهم دروغ گفتی و بازیچه زبونت بودم و...آره به همون سادگی تولدت مبارک ...

+نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت14:25توسط دیگه نمیخوامت | |

  

سلام داشتم توی عکسای کامپیوترمون میگشتم یهو چشمم به یکی از عکسا افتاد اون عکسو خیلی دوست دارم چون همون یه عکس خیلی بهم امید داد تا یک سال نبودنش رو تحمل کنم و بعدش دوباره باهاش در ارتباط باشم ولی اگه میدونستم این کارو با هام میکنه کاش دستم میشکستو بهش زنگ نمیزدم... این عکس روی گوشیش بود ...هیچ وقت یادم نمیره ..اگه زنده بودم بعده امتحانام میام براتون توضیح میدم چی شد . تورو خدا دعام کنید امتحانامو قبول شم خدا حافظ و نگهدارتون باشه.

همش دروغ بود...

+نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت14:58توسط دیگه نمیخوامت | |

  

 نیستی....ولی بهتر...

دلم به اندازه تمام روزای زندگیم وبیشتره بیشتر از اون گرفته امسال اولین سالیه که نمیتوونم به ناصر تبریک بگم آخه ۲۲ خرداد تولدشه...تنهام نذار خدا...

تولدت مبارک امید از دست رفته زندگیم ...

+نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت23:35توسط دیگه نمیخوامت | |

  

تو به من خنديدي و نمي‌دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
 
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم،
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا،
خانه كوچك ما سيب نداشت ...

+نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت15:3توسط دیگه نمیخوامت | |

  

حیفه دلم حیف....

تحمل تنهاییها بهتر از گدایی محبتهاست...

+نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت2:12توسط دیگه نمیخوامت | |

  

خودت که میدونی خدا تنهام خیلی هم تنهام...

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت2:3توسط دیگه نمیخوامت | |

  


 من نباشم كي تو رويا موهات ناز مي كنه

كي با بال شكسته  با تو پرواز مي كنه

راس بگو من كه نباشم اخماي پيشو نيتو

كي مياد دونه دونه با حوصله وا مي كنه

من نباشم كه مياد ناز نگاه تو مي خره

كي مياد دنبال تو ، تورو تا خورشيد ببره

كي ميگه حق ها هميشه با تو

واسه خاطر تو كي ميره پشت پنجره

من نباشم كي تحمل مي كنه حال تورو

با رقيب رفتن و اذيت و آزار تو رو

تو خودت داور ميدونش بگو

كي كه جواب نده تلخي رفتار تو رو

من نباشم كي برات قصه ميگه تا بخوابي

كي مياد سراغ رويات تو شباي مهتابي

كي بيدار تا تو خوابت ببره

كي قايم ميشه تو ابرها كه راحت بتابي

من اگه نباشم كي واسه هميشه

تو رو مي پرسته ، كي برات مي ميره

كي نميشه خسته كي تو رو ميزاره

روي دوتا چشماش ...

كي اگه نباشي مي گيره نفس هاش

من اگه نباشم ...

من اگه نباشم ...

+نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت0:55توسط دیگه نمیخوامت | |

  

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نكن ...

از در نشد از پنجره ، زوری خودت رو جا نكن ...



 آدمكای شهر ما بازیگرایی قابلن ...

 وقتش بشه یواشكی رو قلب هم پا می زارن ...
 تو قتلگاه آرزو عاشق كشی زرنگیه ...

 شیطونك مغزای ما دلداده دو رنگیه ...

دلخوشی های الكی ، وعده های دروغكی...

 عشقاشونم خلاصه شد تو یك نگاه دزدكی...

آدمكای شب زده قلبا رو ویرون می كنن


عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون می كنن...


پشت سكوت پنجره چه بغضی بارون می كنن ! ...

مردم سر تا پا كلك ، رفیق جیب هم می شن ...


 دروغه كه تا آخرش هم دل و هم قسم می شن...

عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن ...

 قصه روزگار اینه ، به هیچ كسی وفا نكن...

 روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن...





 دل ستاره ی منو ، از زندگی خون می كنن ...

 ستاره ها لحظه ها رو با تنهایی رنگ می زنن ...



+نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت1:16توسط دیگه نمیخوامت | |

  

سلام به همه خوبین ایشالله از خدا میخوام همتون خوب باشین و هیچ غم و دردی سراغتون نیاد ...و کسی که تموم زندگیتون شده بهتون خیانت نکنه و به خاطر خیانت خودش شما رو به دروغ محکوم نکنه که چون شما با یه نفر دیگه هستین میخواد آبروتون رو ببره وترکتون کنه...چند وقت پیش یه نفر بهم اس داده بود با یه نفر دیگه اشتباه گرفته بود از حرمت عشق حرف میزد راستی اینایی که به دروغ عاشق میشن از حرمت دوست داشتن چیزی بارشون هست ؟ نیست مطمئنم که نیست. همه پسرا توی رابطه خودشون با یه دختر خیانت میکنن اون بیچاره هایی که خیانت نمیکنن خیانت میبینن ... باور کنین این مدت یه عالمه دلم گرفته بود یه عالمه...هر وقت با مامانم یا دوستام بیرون میرفتم عینه دیوونه ها سرم رو این ور اون ور میچرخوندم که خدایا ای کاش ناصرو ببینم بعد با خودم میگفتم فانی دیوونه انگار یادت رفته که چی کارت کرده ...؟ الان که این وضع برام پیش اومده دارم میبینم و میفهمم که ناصر چی بود و چی کارم کرد....امروز خیلی دلم میخواست برم زیارت امام زاده شهرمون میخواستم برم بگم که تو رو به همون خدایی که قبولش داری واسطه شو .واسطه شو که خدا منم ببینه آخه خدا جونم منم وجود دارم منم دریاب ولی.میدونم که هوامو داری آخه اگه هوامو نداشتی الان فانی زیر کتکهایی که خورده بود میمرد ...فانی به خاطر کی کتک خوردی؟ فانی ارزشش رو داشت ؟ فانی به نظرت همه حرفاش شعار نبود ؟ اون کسی که اون همه دوست داشت البته به دروغ اونی که همیشه میگفت آبروی تو آبروی منه چه طوری حاضر شد آبروتو از آب خوردنم راحت تر ببره؟ ...دارم دیوونه میشم تمام این سوالا رو وبیشتر از اینا رو یه نفر هست که هر شب از من میپرسه و هر لحظه ....؟ خدا چی جوابش رو بدم ...هان...؟ خدا میدوونم بازیچه بودم بازیچه...خدا چرا دروغ گفته من و با یکی دیگه دیده چرا اون که میدوونست من با کس دیگه ای نیستم چرا دیگه این دروغ و گفته میدونم برای اینکه بقیه بگن چاره ای نداشته دختره با کس دیگه ای بوده ولی ناصر من میدوونم خودت میدونی که به خدا فانی با هیچکس جز تو نبود الانم نیست....

+نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت0:7توسط دیگه نمیخوامت | |

  

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
برپوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
راهنمائی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنیست...

پرواز را به خاطر بسپار....

+نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت17:17توسط دیگه نمیخوامت | |

  

نگرانتم چون دیگه منو نداری...ا

امید از دست رفتم اگه گفتی من کدوم وری یم ....؟دیگه دارم دیوونه میشم کاش میتونستی حرفای دلمو بخوونی راستی برات که مهم نیست آره حرفام .چون خودم دیگه برات اصلا مهم نیستم اگه بودم این طوری آزارم نمیدادی...شایدم از اولش اصلا مهم نبودم فقط یه بازیچه بودم واسه شهوت چرونیت...حالا که دارم از دور میبینمت خیلی چشای هیزی داشتی خیلی یادته چه طوری از مادرت تعریف میکردی..راستی نگنه به مامانتم چش داشتی...به احتمال زیاد...

میدونم آره خدا جونم مرگم لیاقت میخواد...

 کلاس معلم

در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است ...

                       خدایا ما را آنی به حال خود وا مگذار....

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت0:28توسط دیگه نمیخوامت | |

  



هیچ کی عینه من دوست نداشت خودتم میدونی...

نمیدونم چرا با هر کی حرف میزنم میگه باز ناصر و دوست داری تو میدونی چرا.....؟

ولی من دیگه دوست ......؟دل من و بردی جاش یه زخم همیشگی گذاشتی هم تو قلبم هم روی پیشونیم...

 

خدام با منه خیالی نیست...

+نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت0:12توسط دیگه نمیخوامت | |

  

سلام به همه... میدونید امروز خیلی دلم هوای ناصر و کرده بود البته ناصر خودمو اون ناصری و که میشناختم نه این غریبه رو که خودشو جای ناصر معرفی کرده بود هر چند خودش بود ولی باورش برای من بینهایت سخت بود هر چی فکر میکنم و میبینم همه میگن فانی این همون ناصر خودته باور کن این همون عشقته. چند روز پیش یکی از دوستام درباره کسی که دوست داره با مامانش حرفش شده بود میدونید مامانش بهش گفته بود: هیچ کی به اندازه ناصر فانی رو دوست نداشت تو که با چشای خودت دیدی چه کارش کرد نمیدونین من چقد به ناصر ایمان داشتم ولی الان میبینم فقط بازیچه دستش بودم همین ....

نمیدونم چرا وسوسه شدم بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم ...ولی خدا رو شکر شمارش یادم رفته بود نمیدونید من خیلی به آیه الکرسی اعتقاد دارم آخه هر وقت میخوونم هم آروم میشم هم میدونم هر چی از خدا بخوام بهم میده این مدت هر روز آیه الکرسی میخووندم شماره هاش یادم بره شاید باورتون نشه ولی امروز هر چی به مغزم فشار میووردم یادم نمیومد ...

وفات بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) بر همه تسلیت باد...

یا فاطمه تو رو خدا واسطه شو خدا از سر گناهامون بگذره... تنهام نزار خدا....

 میخوام داد بزنم خداااااااااا پشیمونم خداااااااااااااااااااااا....

+نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت23:43توسط دیگه نمیخوامت | |

  

 

حکایت:
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

خدایا میدونم با منی دوست دارم ...

+نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت22:17توسط دیگه نمیخوامت | |

  

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم .دست خالی برگردم همين!!!وآنچه از آن من نیست هرگز با من نخواهد بود...

+نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت22:8توسط دیگه نمیخوامت | |

  

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم


در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم


در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم


در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم


ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم

خیالی نیست کنارم نیستی خدایم با من است..

هی فلانی! می دانی؟! می گویند رسم زندگی چنین است : می آیند ... می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند ... و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی! راستی! نگفتی! آیا رسم تو نیز چنین است؟! مثل همه ی فلانی ها

سلام به همه خوبین ایشاالله سلامتین تو رو خدا دعام کنید دوباره همون فانی که بودم بشم دعا کنید بابام مامانم و بقیه خانوادم باهام خوب بشن عین اول...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت0:9توسط دیگه نمیخوامت | |

  

بیمعرفت ...

خداحافظ گل لادن/تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق/چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه/گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو/ خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم/گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم/خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي/ تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه/ كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره/از اين پاييز ديوونه خداحافظ!...

خداحافظ دیگه حتی نمیخوامت...

+نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت20:26توسط دیگه نمیخوامت | |

  

سلام به همه

راستی یه سوال برم پیش اومده اگه یه نفر بهتون نارو بزنه بهتون خیانت کنه چه کار میکنید....؟

هرچند با تمام وجود آرزو میکنم برای هیچ کدومتون پیش نیاد....

+نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت22:29توسط دیگه نمیخوامت | |

  

یاریم کن ای خدا...

خدا یا یاریم کن که یاریش نکنم...خدا یا الان جز تو کی رو دارم خودت بگو ...هان ...ناصر و نه خودت که همه چی رو میدونی ...بابام و مامانمو آجیم یا داداشم رو...تو که میدونی همشون رو به خاطر ناصر از دست دادم میدونی ...خدا یا میگن به دلای شکسته سر میزنی خدا جونم دلم شکسته بدجورم شکسته تو رو خدا تنهام نزار...

+نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت22:2توسط دیگه نمیخوامت | |

  

خودت خواستی تنهام بذاری... 

بر خوش باش که در غمخانه من جایی برای شادی های تو نیست...

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت22:37توسط دیگه نمیخوامت | |

  

عاشق نشو اگه میشی چشاتو وا کن...

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت22:20توسط دیگه نمیخوامت | |

  

یادته گفتی ولی به پای حرفت نبودی شب بود خووندیش...

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت22:16توسط دیگه نمیخوامت | |

  

سلام امید از دست رفتم خوبی خوشی سلامتی بدون من آره میدونم بدون من همیشه خوش بودی و هستی دلم خیلی گرفته با این همه بلا که سرم آوردی نمیدونم چرا باز هر وقت دربارت حرف میزنم سیلاب اشک از چشام پایین میاد امید از دست رفتم میدونم هیچ وقت نمیتوونی نوشته هامو بخوونی ولی چرا آخه چرا این کارو با من کردی میدونی شبا هر وقت که میخوابم و راحت میتوونم هق هق کنم واسه خودم به این فکر میکنم که چه طوری این کارو با من کردی راستی زندگیم چه طوری دلت اومد فقط بخاطر تو بود که از همه دارو ندارم یعنی خانوادم گذشتم ولی کاش قدر میدونستی درسته عین تو هر کاری که بخاطرت میکردم هیچ وقت به روت نیووردم میدونی شاید کارم اشتباه بود ولی به خدا طاقت کوچکترین ناراحتیتو نداشتم و ندارم آره همه چی تموم شده میدونم نه نمیخوام باز التماست کنم برای صدمین باز برگردی نه فقط میخوام بگم که ...هیچی ولش کن جدایی از همین الان خیلی بهتره گلم...راستی الان با کدوم دوست دخترتی  نیلوفر سمیرا یا ...میدونی منم شنیدم آره شنیدم خیلی هم شنیدم ولی نمیدونم چرا این همه بهت اعتماد داشتم آره میدونم همون طوری که من از اعتماد بابا ومامانم سو استفاد کردم تو هم از اعتماد من نهایت استفاد رو کردی میدونی مامانم اشتباه کرد من خودمم اشتباه کردم که میدیدم چه طوری با دخترایی که بهت زنگ میزنن حرف میزنی و حال میکنی راستی یادته به تینا چی گفتی میدونم دقیق یادته بهش گفتی فقط یکی رو میخوای که پشتت باشه راستی فانی پشتت نبود ............؟

حتما راست میگی پشتت نبودم که به خاطر تو از خانوادم که تنها وبهترین سرمایم بودن گذشتم من که تمام زندگیم درسم بود بخاطر تو از دانشگامم گذشتم به خاطر تو توی سالی که همه انتظار داشتن فانی توی بهترین دانشگاه ایران قبول شه درسم رو ترک کردم آخه میدونی ناصر دوست نداشت میدونی از دل میخواستمت با تمام تیکه انداختنات با تمام مزه پرونیات ولی هیچی به روت نیووردم آخ من که نمیخوام ناصرم ناراحت بشه میدونی من از تمام چیزایی که خودتم شاید خبر نداشته باشی خبر داشتم ولی هیچ وقت به روت نیووردم ...ولی الان جایی میخوام واسه نوشتن میخوام دیگه هیچی رو دلم نمونه ولی چه فایده تو که هیچ وقت این رو نمیخوونی....

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت22:5توسط دیگه نمیخوامت | |

  

این شعر و تقدیم میکنم به عزیزترین کسم  و امید زندگیم...

ببین که گر گرفت تنت    ببین گل انداخته تنم

تا لحظه ی رسیدنت    جون منی روی لبم

دلم که دورو برته     نگاه من پرپرته

این همه پر پر می زنم  نمی دونم باورته

این که چقدر دوست دارم

پرته به تو حواسم و همه حول و حراسم و

این که بگم دوست دارم تویی یه دنیا واسم و

تو هم بگی دوست دارم

ببین که گر گرفت تنت    ببین گل انداخته تنم

تا لحظه ی رسیدنت   جون منی روی لبم

دلم همش به نام تو میدونی چقدر می خوامت و می تونی فقط

بهم بگی دوست دارم

منم بگم دوست دارم

دوست دارم   دوست دارم    دوست دارم    دوست دارم

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت22:4توسط دیگه نمیخوامت | |

  

بیادتم گلم....

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت20:30توسط دیگه نمیخوامت | |

  

گذاشتي رفتي  بيمعرفت

+نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت0:43توسط دیگه نمیخوامت | |

  

از اولش دوسم نداشتی میدونم...

+نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت0:38توسط دیگه نمیخوامت | |